![]() |
![]() |
|
|
باز کن پنجره ها را
که نسیم روز میلاد اقاقی ها را جشن می گیرد و بهار روی هر شاخه کنار هر برگ شمع روشن کرده ست همه ی چلچله ها برگشتند و طراوت را فریاد زدند کوچه یک پارچه آواز شده ست و درخت گیلاس هدیه ی جشن اقاقی ها را گل به دامن کرده ست باز کن پنجره ها را ای دوست هیچ یادت هست که زمین را عطشی وحشی سوخت؟ برگ ها پژمردند تشنگی با جگر خاک چه کرد؟ هیچ یادت هست توی تاریکی شب های بلند سیلی سرما با تاک چه کرد؟ با سر و سینه ی گل های سپید نیمه شب باد غضبناک چه کرد؟ هیچ یادت هست؟... حالیا معجزه ی باران را باور کن وسخاوت را در چشم چمنزار ببین که در این کوچه ی تنگ با همین دست تهی روز میلاد اقاقی ها را جشن می گیرد خاک جان یافته است تو چرا سنگ شدی؟ تو چرا این همه دل تنگ شدی؟ باز کن پنجره ها را و بهاران را باور کن...
سال نو مبارک |
|
+ نوشته شده در
شنبه یکم فروردین 1388ساعت 19:46 توسط پارمیس |
|
|
ای ساربان آهسته رو کارام جانم می رود
وان دل که با خود داشتم با دلستانم می رود من مانده ام مهجور از او بیچاره و رنجور از او گویی که نیش دور از او در استخوانم می رود گفتم به نیرنگ و فسون پنهان کنم ریش درون پنهان نمی ماند که خون بر آستانم می رود محمل بدار ای ساربان تندی نکن با کاروان کز عشق آن سرو روان گویی روانم می رود او می رود دامن کشان، من زهر تنهایی چشان دیگر مپرس از من نشان کز دل نشانم می رود با آن همه بیداد او واین عهد بی بنیاد او در سینه دارم یاد او یا بر زبانم می رود بازآی و بر چشمم نشین ای دلستان نارنین کاشوب و فریاد از زمین بر آسمانم می رود در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود سعدی فغان از دست ما لایق نبود ای بی وفا طاقت نمی آرم جفا، کار از فغانم می رود
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم دی 1387ساعت 19:39 توسط پارمیس |
|
|
روزها فکر من این است و همه شب سخنم
که چرا غافل از احوال دل خویشتنم از کجا آمده ام،آمدنم بهر چه بود به کجا می روم آخر ننمایی وطنم نه به خود آمدم این جا که به خود باز روم آن که آورد مرا، باز برد تا وطنم روزها فکر من این است و همه شب سخنم ... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 19:44 توسط پارمیس |
|
|
...بگذار برایت افسانه ای را بازگو کنم.
حتما تا به حال،لاله ی سرنگون دیده ای. گل های نارنجی رنگی که غلاف سبزشان رو به آسمان است و گلبرگ هاشان مانند چتری بر زمین خمیده اند. در کردستان، به این گل ها شیلر می گویند. در روایات آمده وقتی عیسی مسیح را به صلیب می کشیدند، تمام گل های جهان سر به زیر آوردند به جز گلی که امروز به نام لاله ی سزنگون می شناسیم. در آن روزگار شیلر هم مانند تمام گل ها رو به آسمان گشوده می شد. این گل عاشق خورشید بود و برای همین مانند گل های دیگر، مرگ مسیح را به اجبار سر خم نکرد. خداوند به کیفر این گستاخی جزایش داد که همیشه سرنگون باشد و هرگز چهزه ی خورشید را نبیند. افسانه ی غم انگیز و در عین حال، زیبایی ست. گلی که امروز سرنگون می شناسیمش، روزی تنها گل سربلند جهان بوده ست! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 19:32 توسط پارمیس |
|
|
ای شده چون سنگ سیاهی صبور
پیش دروغ همه لبخندها - بسته چو تاریکی جاوید گور خانه به روی همه سوگندها ـ من ز تو باور نکنم، این تویی؟ دوش،چه دیدی؟ جه شنیدی به خواب؟ بر تو دلا فرخ و فرخنده باد، دولت این لرزش و این اضطراب! زنده تر از این تپش گرم تو عشق،ندیده ست و نبیند دگر پاکتر از آه تو، پروانه ای بر گل یادی ننشیند دگر... |
|
+ نوشته شده در
جمعه سوم آبان 1387ساعت 20:33 توسط پارمیس |
|
|
در کنار رودخانه می پلکد سنگ پشت پیر
روز، روز آفتابی ست صحنه ی آییش گرم است سنگ پشت پیر،در دامان آفتابش می لمد، آسوده می خوابد در کنار رودخانه
در کنار رودخانه من فقط هستم خسته ی درد تمنا چشم در راه آفتابم را آفتاب من روی پوشیده ست از من در میان آب های دور آفتابی گشته از من هرچه از هرجا از درنگ من، یا شتاب من، آفتابی نیست تنها آفتاب من در کنار رودخانه
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 15:38 توسط پارمیس |
|
|
کوه با نخستین سنگ ها آغاز می شود و
انسان با نخستین درد -در من زندانی ستمگری بود که به آواز زنجیرش خو نمی کرد- من، با نخستین نگاه تو آغاز شدم. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 13:25 توسط پارمیس |
|
|
سحرم دولت بیدار به بالین آمد
گفت برخیز که آن خسرو شیرین آمد
قدحی درکش و سرخوش به تماشا بخرام
تا ببینی که نگارت به چه آیین آمد
مژدگانی بده ای خلوتی نافه گشای
که ز صحرای ختن آهوی مشکین آمد
گریه آبی به رخ سوختگان بازآورد
ناله فریادرس عاشق مسکین آمد
مرغ دل باز هوادار کمان ابرویی ست
ای کبوتر نگران باش که شاهین آمد
ساقیا می بده و غم مخور از دشمن و دوست
که به کام دل ما آن بشد و این آمد
رسم بدعهدی ایام چو دید ابر بهار
گریه اش بر سمن و سنبل و نسرین آمد
چون صبا گفته ی حافظ بشنید از بلبل
عنبرافشان به تماشای ریاحین آمد |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 19:5 توسط پارمیس |
|
|
مرده بدم زنده شدم،گریه بدم خنده شدم دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم دیده ی سیر است مرا،جان دلیر است مرا زهره ی شیر است مرا،زهره ی تابنده شدم گفت که« دیوانه نئی،لایق این خانه نئی.» رفتم و دیوانه شدم سلسله بندنده شدم گفت که« سرمست نئی،رو که از این دست نئی.» رفتم و سرمست شدم وز طرب آکنده شدم گفت که« تو کشته نئی،در طرب آغشته نئی.» پیش رخ زنده کنش کشته و افکنده شدم
گفت که« تو زیرککی،مست خیالی و شکی.» گول شدم،هول شدم،وز همه برکنده شدم گفت که« تو شمع شدی،قبله ی این جمع شدی.» جمع نیم،شمع نیم،دود پراکنده شدم گفت که« شیخی و سری، پیشرو و راهبری.» شیخ نیم، پیش نیم، امر تورا بنده شدم گفت که« با بال و پری، من پر و بالت ندهم.» در هوس بال و پرش، بی پر و پرکنده شدم گفت مرا دولت نو:« راه مرو،رنجه مشو زانکه من از لطف و کرم سوی تو آینده شدم.» گفت مرا عشق کهن:« از بر ما نقل مکن.» گفتم:« آری نکنم ساکن و باشنده شدم.» چشمه ی خورشید تویی،سایه گه بید منم چون که زدی بر سر من،پست و گدازنده شدم تابش جان یافت دلم،واشد و بشکافت دلم اطلس نو بافت دلم،دشمن این ژنده شدم صورت جان، وقت سحر، لاف همی زد ز بطر بنده و خربنده بدم، شاه و خداونده شدم شکر کند کاغذ تو از شکر بی حد تو کامد او در بر من، با وی ماننده شدم شکر کند خاک دژم، از فلک و چرخ به خم کز نظر و گردش او نور پذیرنده شدم شکر کند چرخ فلک از مَلِک و مُلک و مَلک کز کرم و بخشش او، روشن و بخشنده شدم شکر کند عارف حق، کز همه بردیم سبق بر زبر هفت طبق،اختر رخشنده شدم از توام ای شهره قمر، در من و در خود بنگر کز اثر خنده ی تو گلشن خندنده شدم باش چو شطرنج روان، خامش و خود جمله زبان کز رخ آن شاه جهان، فرخ و فرخنده شدم. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 14:22 توسط پارمیس |
|
|
پسرکی می خواست به نویسندگی دست یابد.چون می خواست نویسنده بشود، راه
افتاد. به پیری رسید. شاید جادوگری بود. مطلب خود را با او در میان گذاشت. پیرمرد روی سنگی نشسته بود و گیلاس می خورد. از کوله بار خود عینکی در آورد
و به چشم پسرک نهاد. همین که عینک بر روی چشم او نشست، دید که صحنه
طور دیگری است. می دید هسته ها به دمی و دم ها به شاخه ای و شاخه ها به
درختی و درخت در زمین و آب و همراه باغبانی و زمین در آب در دست آفتابی و....
وقتی به گیلاس هایی که بالای سر پیرمرد بود، نگاه می کرد، فقط گیلاس نمی دید.
هسته ای را می دید که مردی در زمین می کاشت و زمین را دید که هسته را رویاند
و شاخ و برگ و شکوفه و میوه داد و دستی را دید که میوه ها را می چید . پسرک
صحنه های زیادی را در اطراف خود، دید.
سخت مشغول بود که دست پیرمرد عینک را از چشم او برداشت و او را از حال
خود، بیرون آورد.
باز پسرک فقط درختی می دید و فقط هسته های گیلاس بود که از دهان پیرمرد
بیرون می آمدند. در این لحظه پیر توضیح داد:
« اگر می خواهی نویسنده باشی، باید این گونه ببینی و با این عینک نگاه کنی. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 21:13 توسط پارمیس |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
من ندانم که کیم
من فقط می دانم که تویی، شاه بیت غزل زندگیم |
| نوشته های پیشین |
|
فروردین 1388 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 |
| پیوندها |
|
دماوند زندگی خسته کننده پرنده ی خارزار هرکجا هستم باشم آسمان مال من است |
|
RSS
|